تبليغاتX
سفره احساس
 
اجتماعی , فرهنگی , هنری , سیاسی و عمومی
 

زیبایی

ما به خاطر زیبائی است که این بار گران زندگی را به دوش ناتوان می کشیم. و گر نه خور و خواب که با این همه عذاب نمی ارزد. آنکه مفتون زیبائی است گرد زشتی و نادرستی نمی گردد و دلی که از ذوق و صفا لبریزشد ‘ جائی برای کینه و جفا نمی گذارد.

اما زیبائی ظاهر همچون رویای جوانی و بهار زندگانی در گذر است و تنها جمال معنا است که پایدار می ماند و به دل بستن می ارزد.

اگر باغبان هنر نبود احساسات لطیف می پژمرد و اگر احساسات لطیف نبود آدمی از ببر و پلنگ مخوفتر و خونخوارتر می گردید .....

مهدی ضمیر روشن

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:54  توسط حبیب احمدی  | 

خسته از...

خسته ام از آرزوها ‘ آرزوهای خیالی

شوق پرواز مجازی ‘ بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ‘ زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین ‘ پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین ‘ آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته ‘ چشمهای پنبه بسته

خسته از درهای بسته ‘ خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ‘ میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ‘ گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی ‘ پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ‘ نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ‘ روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ‘ جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست

روزی باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ‘ صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها ‘ نامی از ما یادگاری

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 19:53  توسط حبیب احمدی  | 

چند روزی است که حالم ديدنيست

حالم از اين و آن پرسيدنی است

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز ياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:26  توسط حبیب احمدی  | 

حق ماست...

روزها در پی هم شب می شوند و شبها....

ذره ذره آب می شويم و فرو می رويم در خاکی که

کودکان آينده روی آن بازی خواهند کرد...

بی آنکه به ياد بياورند قيافه های خسته و مسلول ما را...

و ... پشت سر خاطره هاست که فقط می ماند

به تجلی روزهای بر من رفته که گاه با شکوه و گهگاه ناشکوه رفته اند

پشت سر فقط خوبی هاست که می ماند

و بر پيشانی خوبی هايمان قداست و ارزشها...

آدميت را در يابيم!

اين حق ماست.

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:25  توسط حبیب احمدی  | 

نيامدی...

چه روزهايی که يك به يک غروب شد نيامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدی

خليل آتشين سخن ، تبر به دوش ، بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدی

برای ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه ،

ولی برای عده ای ، چه خوب شد نيامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح نه ، ظهر نه ، غروب شد نيامدی

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:23  توسط حبیب احمدی  | 

سالها خسته در پی اين سووالی سختم

که چرا سفره احساس نمک گيرم کرد؟

************

و چه شيرين؛

گوهر وجود را در چشمه انسانيت شستن

و زشتيها را از هستی خود و ديگران زدودن

و شيرينی هستی را در تلخی ديگران نجستن

و شکوفايی را در لحظه لحظه زندگی انديشيدن

و دريای بيکران دوستيها را به سراب فريب نفروختن

و سرانجام و سرانجام ؛

شيرينی  و زيبايی اين همه را برای خود و نوع خود خواستن و يافتن...

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:23  توسط حبیب احمدی  | 
زندگی تاس خوب آوردن نیست

تاس بد را خوب بازی کردن است

  نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 21:15  توسط حبیب احمدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM